جلوى آینه دور خودش چرخید. موهاى سیاه و بلندش هم چرخیدند. لپهایش سرخ سرخ بود. عین انارهاى روى شاخه درخت. از توى آینه پنجره و درخت انار پشت پنجره پیدا بود. لبخند كوچكى زد و به لبهایش خیره شد. درست عین شكوفههاى قرمز و مایل به نارنجى انار بودند. شانه چوبى را انداخت روى طاقچه، یقه لباسش را صاف و...